Saturday, January 29, 2011

"منو نیگا نکن"

در چند روز اخیر ایک سری از افراد موجود در لیست دوستان من در فیسبوک شروع به پست کردن مطالبی راجع به اتفاقات اخیر در خاور میانه کردند (اینجانب همچنین). ولی‌ خوب نکته قابل تامل اینه که ۱ سری از این افراد از زمرهٔ کسانی‌ هستن که تؤ واقعی بد از انتخابات ایران طرفدار سر سخت احمدی نژاد و سیاستاش بودن. من منکر این مساله نیستم که وقأی ایران و مصر و تونس تفوتأ زیادی دارن. ولی‌ علیرغم همه این تفاوتها، ۱ وجه مشترک هم بینشون میبینم و اون اینه که توده مردم جونشونو کفه دستشون گذاشتنو بر علیه ۱ عده اقلیت تمامیت خواه یئ‌ وابسته به "خارج" (مستقیم یا غیر مستقیم) تظاهرات کردن. و در مقابل اقلیت تمامیت خواه با تمام قدرت شروع به سرکوب ناجوانمردانه مردم کردن. عکس العمل کاملا متفاوت ۱ سری از افراد به واقع جای تامل "عمیق" داره.

در اسنأ همین وقایع، ۱ کی‌ از "افراد" ( که از ایشون با نامه مختصر "ه" یاد میشود) مطلبی با عنوان "سقوط حسنی مبارک" پست فرمودن. طبقه توضیحات قبلی‌، برا من جالب بود که از دیده "ه" چطوری رفتن حسنی مبارک "حالا اگه رفتنی باشه علیرغم فشار آمریکاییها" و اعتراض مردم مصر اینقدر شور انگیز و جالبه در حالیکه همین شخص "ه" مدافع کامل سیاستهأی سرکوبی احمدی نژاد و یارانش بود "البته خوب به بهانه حفظ کشور و کنترل آشوب طلبی ۱ سری مرفه بی‌ درد".

منظور من کالبد شکافی اتفاقات ایران و مصر و تونسو مقایسه اونا نیست چون نه سوادشو دارم و نه فضای اینجا کفایت می‌کنه. ولی‌ معتقدم که حرکتهأی آزدیخواهانه مردم در هر جای ۲نیا و تحت هر شرایطی قابل احترام و تعمق هست. نگرش متفاوت اینچینی منو شدید به فکر و‌ا میداره و حقیقتاً دوستدار مباحثه و کالبد شکافیه نظرات افرادی مانند "ه" و دوستان هستم. در سایه همین روحیه حقیقت جویی ؛) هنگام گذر از کوچه "ه" اسپری رو در آوردم و روی دیوار فکبوکشون اینو نوشتم.

آرش: "ه" جان! مرغ همسایه غاز یا نه؟

شاید لحن شعار روی دیوار گونه متلک ور داشته و بیانگر روح حقیقت جوی من نباشه ؛). ولی‌ کنار از این قضیه، به نظر من در صورت وجود ۱ ایدئولوژی معقول و به واقع اصلاح طلب، جواب معقولی برا نظر متک وار امثال من وجود داره. جواب روی دیفال "ه" ولی‌ این بود.

"ه": بستگی به مرغش داره بعضی‌ وقتها. مرقهأ همسایه‌ای هستن که از غاز‌ها هم بزگترن. خیلی‌ وقتها جوجه هم نیستن. همه جای ۲نیا همینطوریه. فقط مخصوص ما نیست.

با خودم گفتم خوب آقا متلک گفتی‌ متلکم جوابتو دادن. "ه" واقعا آدم مقولی هست. ولی‌ خوب متاسفانه این تصور مدت زیادی طول نکشید تا اینکه ۱ پیغام شخصی تؤ صندوق پستیم دیدم از طرف "ه".

"ه": "بی‌ خیال بحث شو خواهشاً وگرنه مجبور میشم "بلاک" کنم. سوال کردی جواب دادم. اگه از پستم خوشت نمیاد پیشنهاد میدم که نیگا نکنی‌ صفحه منو. من کلا آدم دمکراتی نیستم ولی‌ به دمکراتها علاقه وافری دارم. "

من اینجا می‌خواستم از جواب "ه" تشکر بکنم. ولی‌ همونطور که آقا چند بار گفتن، بعضی‌ وقتا حقو باطل اینقد ممزوج میشن که جدا کردنشون خیلی‌ مشکله. من نمیدونستم این جواب متلک بود یا جدی. ولی‌ خوب این حرکت خودش بیانگر چند تا "نکته" بود.

۱. اولین نکته اینه که چرا "ه" این قضیه رو روی دیوار ننوشت. در صورت روی دیوار بودن، مسلما افراد دیگه هم میتونستن از پیشنهأ ارزنده ایشون مانند "بی‌ خیال بحث شو" و "منو نیگا نکن" بهره مند بشن.

۲. نکته دوم که می‌خواستم روشن کنم و ایشون تؤ نامه مطرح نکردن اینه که علیرغم اینکه "ه" "دموکرات نیست ولی‌ دمکرتها رو دوست داره"، دموکرات‌ها آدمی‌ مثل "ه" رو دوست دارن تحت شرایط بند ۳.

۳. خدا رو شکر که چرخ روزگار به "ه" ۱ لپ‌تاپ با موس مرغوب واسه بلاک کردن داد. و خدا رو بیشتر شکر که چرخ روزگار ۱ قاچ کیک زرد و باتوم کنار این لپ‌تاپ قرار نداد که معلوم نبود کلیک موس با چی‌ جایگزین میشد.

۴. "ه" عزیز. هر چی‌ حساب می‌کنم میبینم واسم صرف نمیکنه چن تا کلیک "حروم" بلاک کردن تو و امثال تو بکنم. دونستن نظرات تو و اینکه ادمأ دورو برام کیا هستن و چطوری فکر می‌کنن برام مهمه. قول میدم دیگه کامنت "نذارمت". ولی‌ در عین این حال، می‌خوام گوش بزنگ باشم تا وقتی‌ باتوم و کیک زردتو گرفتی‌ حواسم بهت باشه.


ا.ک. ۹ بهمن ۸۹


Sunday, January 24, 2010

Mohammad Pourambollah


Dear Mohammad,
I was talking to your friend Roozben and he mentioned he talked to you and you sent the warmest hellos to me. Thank you. I felt sad when Roozbeh said it. I felt sad that you by yourself are paying the price for my comfort and for my future. I feel ashamed that you are in jail and I am here in comfort.

I thought how great you are to be still saying hi to me. how generous it is. I think about my life and I just feel ...

Mohammad!
I have to tell you that your name and your story inspires me and many others to be responsible, and to care about our life and others'.

I want to make a promise that I will value my life and the others more that ever.

I want to tell you that there will be a day when we break down the bricks of wall surrounding you not with hammer and drills. we drill through with what you gave us, the courage for what we want.

pirooz hasty!

Tuesday, January 19, 2010

A review over Julie's Work

I thought of changing it but no way! I have changed so much and I dont want to change this old writing back. it is dated to 30/07/2006 1:55 PM! Is there a way to go back?...forget it. read it. it is a review over Julie's for what she made. I forgot the song titles so it was basically useless for her. but I enjoyed reading it. I hope you'd do the same. shab be kheir!

http://www.sapoavec.ca/

--------------

It is the first review that I write on a music album.
In this kind of review I mostly tried to listen to what I wanted to listen. I tried to drag out all my own feeling out of your music. That’s why it is sometimes hard for human being to understand each others’ opinion. It is basically what happens. “”I listen to your songs and I listen to what I want to hear which is not necessary what you are saying””.
I had to correct my poor English and edit it a thousand time. When I was reading it over and over I noticed I used confusion a lot. Perhaps that is all I got from your music.
Anyways, thank you for giving me the honor to do that so. Although I know that it is the weirdest one. Desperately hope it’d help.

If I knew what you were saying that would be great.

#1-

The sounds of wooden wind chimes are great. They are such a great start.

00:47 : It gives a weird feeling. If you meant that by making this part of music you have made it dude.

1:36 : you start singing beautifully.

2:13 : The way you start singing is so languid. I didn’t like that. I think that was irrelevant to the sense of your song.

2:31 : sounds like a satire to me.

3:37 : I don’t think this way of singing has any thing to do with the main stream of the song.

#2-

00:22 : oh man! It is great up to here.

01:05 : it is also great.

You know what? This song gives me a feeling. It is a combination of raw childish dreams. Those childish dreams that there is always an answer for. These dreams induce themselves into my mind by the guitar you play in the back. Meanwhile the instrument that plays the solo has a very sad theme. This sad theme is a complain about the hopeless real life and it also laughs to the guitar’s childish dreams!!! I couldn’t figure out how to relate the vocal to either of these (guitar in the back or the sad solo). 4:11 is the moment that two of them (guitar and sad solo) sink in vagueness and perhaps in the darkness while the glowing sparks of happiness are ascending.

#3-

confusion in night. And all of a sudden in the end of the darkness, life pops up. The frog’s sound. I imagined a “looser” with his negative look towards life.
Confusion, lost, imagination, fainting in the end(4:20)


#4-……………..

At this point I figured a problem that I had with your music. Your music is full of feelings and “various” images of life(represented by different instrument playing simultaneously in minor and major keys together). My mind is not able to follow up them all. And besides my poor mind is not able to converge or concentrate on a feeling. Every time I try to settle with an image or feeling in your music, another feeling show up and ……confuses a bit.

2:15 : this is a good example of what I said above. The accordion gives a completely different feeling of what I get from the rest of the instrument. I can not match this part with the main part of this track.

#5-
Confusion. All the sounds are giving me this feeling up to 00:49. I can not understand it.
2:09-2:49 : I imaging that a really fake self confident person is talking about himself.
3:35 : It is where I started commutating with this music. The interesting part is that I imagined a “looser” that has got drunk by himself. The theme of the vocal does not give me a “drunk” feeling though!!! ( It should have though “I think”). The strength of the sound of the accordion is really well set here.

#6-

This is one of your best

#7-……..

#8-

Here up to 00:49 I have seen the best combination and use of accordion.

#9-

I am really scared of going back home. It is funny that you have to leave where you are leaving now. (my sentences are showing the kind of confusion I got from your music) . They are all in contradiction.

1:00 1:15 : I don’t think that accordion is a good choice for this part. Why did you choose accordion. Why not violin for example?

3:10 : It represents your unconsciousness that want to lead you in a certain way( which your consciousness might not be interested in)

4:30 5:00 : desperate, touching and beautiful.

*** you know what Julie! There is a lot sound! I can not get a converging feeling out of it.

#10-

4:30 : I don’t know for some reasons your past memories that I am a kind of clueless about came into my mind.


#11-
This song has a kind of convergence that I believed was missed in the other songs. It is probably because of the fact I listened to it a hundred time.

Saturday, May 30, 2009

16 Sep. 2006, London EUMC

داشتم به موهأی زیر بغلم فکر می‌کردم. نمیدونم چرا چند وقت شده بود که بو بعدی میداد. شاید به خاطره سیگار بود. همه بدنم ۱ کرختی بعدی پیدا کرده بود. ۱ چیزی توع صورتم بهم آدمای دورو برم فحش میداد. از بین همه این صحنه‌های جالب تنها درز ما تحت دختر چاقی که با ۱ پسر لاغر مظلوم صحبت میکرد میدیدم. در عین انزوأ کامل از صدها آدم اطرافم، احساس مسخ شدگی باحالی‌ بهم دست داده بود. احساس می‌کردم کارهای رو که باید انجام بدمو دادم و وقت رفتن. نمیدونم چرا این شعر داریوش رو زمزمه می‌کردم.

بو گندم مال من هر چی‌ که دارم مال تو، ۱ وجب خاک مال من هر چی‌ میکارم مال رای تو.


Friday, May 29, 2009

Side note!

حکومت آن حکومتی است که مردم را به فکر کردن دعوت میکند و هدایت ذهن مردم را به عهده می‌گیرد.

Saturday, April 18, 2009

ویلچر

مدت زیادی بود که اون ویلچر درب و داغون رو میروند. چند وقت بود که با دنیای جدیدی آشنا شده بود. دنیای که آدما روی ۲ تا عضوی که اون ازشون استفاده چندانی نمیکرد راه میرفتن. تو اون سرزمین ۱ دوست پیدا کرده بود. ۱ دوست که می‌تونست روی ۲ تا پاهاش راه بره. بعضی‌ روزا دوستش برا اینکه خوشحالش کنه میبردش تو ۱ چمنزار وسیع که از اونجا ۱ سری آدمای رو که روی ۲ تا پاشون داشتن با هم بازی میکردن نیگا کنه. بعد از اینکه کلی‌ ماچو بوسش میکرد و قربون صدقش میرفت ویلچر دوستشو ۱ گوش پارک میکردو و خودش به جمع آدمائی پادار ملحق میشد. ویلچر سوار هم ۱‌اش میشست و و افسوس به حرکت موزون پاهأی اونا نیگا میکرد. بعضی‌ وقتا ۱ قطره اشک حسرت از گوش چشمش میچکید. وقتی‌ دوست پدرش به سمتش برمیگش سعی‌ میکرد که اشکشو پاک کنه. غرور داشت.

همه رویاهاشو تو حرکت پاهأی دوستش میدید.ولی‌ افسوس که همه ریهش تو پاهأی آدم دیگی‌ بود که هر لحظه امکان رفتنش بود. بعضی‌ وقتا که دوستش اشکشو میدی سعی‌ میکرد که دلداریش بده. بهش میگفت که منم یه زمانی‌ بچه بودم و نمیتونستم راه برم. واسه همین مجبور بودم چار دستو پا ر زمین بخزم. تو باید خوشحال باشی‌ چون حداقل تو روی ویلچر هستی‌. تو هم ۱ روز خوب میشی‌ و ما می‌تونیم با هم بازی کنیم. ولی‌ خوب ویلچر رون حقیقت رو خوب میدونست. میدانست که تو سرزمین ه اون حتا بهترین ویلچر رونها با صدها برابر تلاش هم نمیتونستن به گرد پأی ایکی از اون پادار‌ها برسان.

وقتی‌ اون موجود پادار از جامعه پادارها بازنده میشد و به طرف ویلچر رون میومد، بد از تحسین شدن گامهش دوباره به همون جمع بر میگشت. دوستش بعضی‌ وقتا که از زمین بعضی‌ بر میگشت، با دیدن چرخأ اهنیی ویلچر به ویلچر رون شک میکرد. مخصوصا وقتی‌ که قطر های اشک پاهأی بی‌ حس ویلچر رون رو خیس کرده بود این شک به اوج خودش میرسید. شبها بد از جنبش دوپأیی وقتی‌ میخواستن با هم به خونه برگردان دوستش روی پاهأی ویلچر رون میخوابید و ویلچر رون اونو تا خونشن میبرد.

ایک روز تو زمین مسابقه دوستش با ایک آدم پادار دیگه به سمتش اومد. شک و تردید به رویاهش تمام وجودشو فرا گرفت. بعد از مرور آخرین نگاهها اون دو تا موجود دو پا با شادیی وصف نشدنی‌ شروع به دویدن و دور شدن از اون کردن. رویهاش با سرعت زیادی شروع به دور شدن ازش کردن. با یک حرکت سریع ویلچرشو به سمت اونا چرخوند.و با تمام انرژی که داشت شروع به روندن به سمت اونا کرد. ولی‌ خوب تلاش زیادش در مقأیسه با حرکت موزون پاهأی اونا کاری از پیش نمیبرد. به سرعتش اضافه میشد و کم کم احساس میکرد که ویلچر تحمل اون سرعت و قدرت بازوهأی اونو نداره. ویلچر از کنترل خارج شده بود. در حالیکه چرخ هأ ویلچر آغشته از خون تولهأی دستش شده بود، سعی در کنترل ویلچر داشت. ولی‌ ظاهراً ویلچر به یک موتور قدرتمند تبدیل شده بود که هیچ چیز جلودارش نبود. با عبور از روی سنگ کوچکی ناگهان ویلچر واژگون شد و اون رو به گوشه ائ‌ پرتاب کرد. وقتی‌ چشماشو باز کرد تیکه هأیی خورد شده ویلچر رو اطرافش دید.

دستاشو تو سیناش جمع کرد و سعی کرد سینشو از زمین بلند کنه. زانوهاشو رو تو شیکمش آورد و چار دستو پا روی زمین قرار گرفت. فاصله زیادی تا رویاهاش باقی‌ نمونده بود. با فشار یکی از دستش روی زانوش از روی زمین بلند شد. با دستأی خونیش گرد و غبار رو بدنشو تکوند و به سمت زمین بازی شروع به دویدن کرد.

29th Aug. 2005

انتخابات

ظاهراً این روزا بحث بحث سیاست و انتخابات هست. همه برو بچی که خلاصه مثل خودم آن رو از گوش کوبیده در مورد سیاست تشخیص نمیدن، افتادن ر ضعیفه انتخابات و دارن با تلاش هر چه بیشتر تجاوزش می‌کنن. منم با خودم گفتم چرا که نه. مگه مال من زیگیل داره؟ یا خار داره؟ یا خوب ختنه نشده؟ کدامش بالاخره؟

به نظر من مهمترین معزلی که تو ایران الان وجود داره مساله امنیت اجتماعی. من واقعا خوشحالم که کندیدهأ کنونی‌ همگی‌ به این مشکل اشاره کردن. برادران صاحب تلویزیون خصوصی و "یا من یا اون" هر دور متذکر این نکته شده آن که گشت ارشاد تامین امنیت اجتماعی نمی‌کنه. همانطوری که برادر معلممون از "باغ وحش جهانی‌" قبل از انتخابات ریاست جمهوری فرمودن که مدل موی جوانان ما امنیت اجتماعی‌ رو تهدید نمی‌کنه وبعد از انتخاب ملی‌ ایشون نشون دادن که مشکل مو نیست بلکه کل هیکل به غیر از مو هست. من در این نقطه از مقاله دارم به ربطهأی جالبی‌ بین امنیت اجتماعی و مو و سعید امامی و واجبی میرسم. ولی‌ خوب همه ما آگاه هستیم که اینا از همون تکتیکی که باراک اوباما ه فقید در انتخابات ریاست جمهوری استفاده کرد دارن می‌کنن!!!

۱ نکته جالب دیگه کپی‌ برداری از برو بعکس امریکای هست که میگن.‌I will do so as the president .....