چند روز پیش تولدم بود. ۱۹ فروردین. بگذریم که چند روز بعدش بابت اتفاقی که برام افتاد فک کردم دارم میمیرم. هنوزم باید نیست بمیرم البته. امروز به یاد تولد وبلاگ افتادم. تولد کارخونه قند. به توجه به این که کارخونه قند قبلان ساکن ایران (پرشین بلاگ) بود و بد به علت مسائل اجتماعی و مالی و تکنلژیکی مجبور به جلأ وطن شد و در خارج (بلاگ اسپات) سکنی گزید، جا داره که تاریخ تولد واقعئ اونو یه جائ باحالی ثبت کنم. کارخونه قند متولد ۲۰ آذر ۱۳۸۲ هست. مثل پدر یا مادری که احتمالا تو شرائط کیری بد از انقلاب ۱ بچی پس اندختنو به علت مشکلات میشتی هیچ تلاش اگاهانیای برای تربیت بچه یا حداقل به یاد آوردن تاریکه تولدش نداشتن، منم قاطی همونا!!! محض اطلاع دوستان جهت سورپریس پارتی احتمالی.
Saturday, April 18, 2009
Tuesday, January 13, 2009
Entry for August 22, 2007
It happened last night when I received a sudden phone call from a guy I barely knew. He told to take my ass all the way to café campus where the action was going on for 7$ pitchers.When I got there at 10:30 there was a long line-up in front going side to side like a maze. I stood in front of all my friends in the line-up guarding our spot. After 45 mintues, when we were about to get in, I saw a girl sneaking ahead of us from the tail to the head of the line-up. When she started settling in her new position, I started a conversation over my shoulder
Mask : That was a smart move!
Angel: Was it?
Mask: You know you are not allowed.
Angel: I am not?Angel: Was it?
Mask: You know you are not allowed.
And she started going back to her earlier position. As she was passing me by, I grabbed her hand softly and looked in her eyes saying “hold on a second! I think I like you to be in front of us”. She thanked and looked at her friends and me asking for permission to let them join her. I turned my head back and forth to she and her friends. While I was staring in here eyes, I gave her a huge smile and approval of their re-union.
Mask: Are you guys new to town?
Chubby: no we are not (with a strong British accent)
Chubby: no we are not (with a strong British accent)
I started showing higher values by socializing with random people and the chubby girl. I gave Angel a chance to think about me and a kind of regret not talking to me. After a few minutes I got back to her saying:
Mask: where are you from?
Angel: guess?
Mask: You are from heaven. You are the angel God promised men.
A wide laughter appeared on her face and then she came and kneeled to pray in front of me as she was practicing Buddhism. I was stunned. I was in. We bought our tickets and after 20 minutes of fun I joined them in the first floor. They were dancing with guys wearing construction workers helmets. I grabbed a pitcher and sat a few seat away from them with my friend. For a few minutes, I ignored them and went dancing with my friends in the dance floor. Then I headed back to them dancing in the corner and did a little of my swing dancing tricks. The British girl liked it and I saw Angel’s jealousy. We moved up to the second floor and I found Angel in the arms of construction workers dancing. I though I blew it. I took a chair and sat next to Chubby and I saw Angle coming over to chat with the British while ignoring me. I was out of the frame or at least that’s what I thought. A new good song came over. I gave it the last shot. While leaning back, I extended my hands asking for hers saying if she wants to dance. I grabbed her hands and softly press it. I got a pressure back as an IOI. We started swing dancing and I started teaching here an aggressive way where bodies seductively rub each other. When I was pulling her towards me for the last time, I kissed her neck. She thanked and walked away to her friends. They were leaving. As she was wearing her coat I went among Angel and Chubby asking for her phone. She said I gave it to you already. I though she was drunk and might have mistaken me. I asked once more and she insisted not has already given it to me. I said bye and left the club.
Saturday, December 20, 2008
آدما ی کوکی
مثل هو روز از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت روی میز تهریرم انداختم. یه لیوان شیر و چند تا تخم مرغ صبحانه هر روزم بود. بند کفشمو بستم و در خونه رو باز کردم. هوا ی سرد پوست صورتم سوزوند. ماهیچههای صورتم به خودشون پیچیدن. در خو رو قفل کردم و به سمت دانشگاه به راه افتادم در حالیکه مثل هر روز اولین سیگار اون روز روشن شده بود. به سرعت خودمو پشت یکی از کمپیوترای کتاب خو رسوندم. با صورت زیادی سیگن این میکنم و ناگهان همه دنیا رو سرم خراب میشه. مگه چند تا کلمه تایپ شده که از کیلمترها دورتر میاد و هزار باز توسط سیمها و کابلهای بی احساس دستمالی میشه چه مفهومی میتونه داشته باشه. خیلی ساده ازش گذاشتی و نفهمیدی...بدنم شل میشه و دستم شروع به لرزیدن میکنه. چطوری میشه به این آدما ی کوکی حالی کرد؟؟؟
27 Feb, 2005
27 Feb, 2005
Friday, December 19, 2008
مادر!
اوولشو خوب یادم میاد. شاید باورت نشه. ولی خوب یادمه. وقتی توئ بغل دست زنا ی همسایه دست به دست میچرخیدم و خوشامدا ی اونا رو به دنیا ی جدید در قالب کلمت گنگی میشنیدم. یادم اومد که یکی از اونا سعی کرد منو بخندنه. ولی من ترسیدم. چون تو دنیا ی اونا غریب بودم. چون زبون اونا رو نمیفهمیدم. وقتی صدا ی گریم بلند شد منو دست به دست چرخندم تا به یه آغوش گرم رسیدم. اون آغوش گرم مادرم بود که چند روز پیش یا شایدم چند ماه قبل منو به این دنیا ی عجیب قریب آورده بود. . اونجا بود که آروم گرفتم. بعدش ۱ تصویر یادمه که داشتم اب گلها ی باغچه همسایمون نگاه میکردم. وقتی به گلها نگاه میکردم اثری از طوری سیمی در نبود و وقتی سعی میکردم که طور سیمی رو ببینم گلها ی باغچه همسایه ناپدید میشدن. گلها تبدیل به یه تصویر محو میشدن که پشت طوری سیمی قرار داشت. وقتی بزگتر شدم رفتم مدرسه. اونجا هم چیز قابل لمسی ندیدم. یه طوری سیمی بود که گلها ی باغچه همسایه از پشتشون معلوم بود ولی محو. وقتی چند تا دوست پیدا کردم رفتم بقلشن. یکی از اونا سعی کرد منو بخندونه! ولی من میترسیدم. اونا هم دست به دست منو قوشه یه اتاق قرار دادن. دیگه آغوشی وجود نداشت. پشت در نشستم و به طوری سیمی خیره شدم. یه بر دیگه سعی کردم که گلها ی باغچه همسایه رو ببینمولی دیگه باغچه ی نبود ... آغوشی نبود. من تنها بودم.
بهترین کادو ی تولد
یه نقاشی به من هدیه داد از خودش. ممد حسینی میگم دیگه. چند تا نقاشی بود. تو یکیش نوشته بود. "امیدوارم همیشه با باد باشی،پویا و رها، بی سرزمین و بی مرز، رو به جلو و خوشبخت."
ممد جان، خرتیم به مولا...
ممد جان، خرتیم به مولا...
شهروند درجه دو
بالاخره اون لحظه لعنتی فرا رسید. لحظهای که دو سال تمام به شکلهأی مختلف در قاموس کابوس به سراغم میومد. شاید به خاطر همین زمینه کا بوسی بود که لحظهای که با افسری که پسپرتمو چک میکرد صحبت میکردم همه وجودم پر از خشم و استرس شد. عبور از یک در و ورود مجدد به خارج! خارجی که انتخاب نهائ نبود ولی همیشه به عنوانه یه نقطه نجات بخش حیاتی جلوه میکرد. اولین بار بود که موقعه خارج شدن از خارج و وارد شدن به یه خارج دیگه ، بعد از اینکه همه مسافرا از در عبور کردن، این من بودم که منتظر اون افسر اطلاعاتی برای جواب دادن به سوالاتش بودم. حس اشنائ بود! دانشجو ی درجه دو ه دانشگاه، دانشجو ی درجه یک خوابگاه و حالا یه تجربه جدید......شهروند درجه دو جهانی!!
Subscribe to:
Posts (Atom)